کوچه ی سمت چپ
به نام خدا
کوچه ی سمت چپ
دامنه ی هوا از سمت شرق روشن شده می رود. کم کم نوید صبح گاهی را می دهد اما درسمت غرب ستاره ها هوای لانه رفتن را در سر می پروراند . مادر نگران ایستاده به پسرش چشم دوخته است.پسرش روی قالینچه ی دم دروازه نشسته بوت های را می پوشد. قُدبند بوتش را گره می زند و مادر کم کم جدایی پسرش را احساس می کند. پسر از روی قالینچه بر می خیزد و دامن پراهنش را درست می کند. دست خداحافظی به سوی ماردش دراز می کند. مادر با تمام قدرت پسرش را در آغوش می کشد. چشمانش را می بوسد. گونه هایش را می بوسد. اشک درچشمانش حلقه می زند و گلویش بغض آلود می گردد. صدایش بم می گردد و می گوید:
- بچه فکر خو جم بیگر. د راه متوجه خود خوباش و تارسیدی بلدی مه آوال بدی.
- خو آبی
پسر نیز کمی خونجگر می شود. اشک درچشمانش حلقه می زند و نزدیک است که گریه کند. اما گریه هایش می بلعد تا باعث نگرانی بیشتر مادر نگردد و مادرش خونجگر نگردد.
پسر خم می شود تا تبراق را که مادرش درست نموده بود بردارد و به پشت اندازد. تبراق را از زمین می بردارد و پشت می کند. یک بار دیگر با مادر خداحافظی می کند. دستان مارد را می بوسد وحرکت می کند مادر به آشپز خانه می رود کاسه ی پر آرد را بر می دارد و صدا می کند
- بچه مهیک دقیقه صبر.
پسر که پشت دروازه ی حویلی رسیده بود و میخواست که دروازه را باز کند دستش به دستک دروازه می ماند و احساس سردی می کند. مادر با کاسه ی آرد باخود را به پسرش می رساند و می گوید:
- بچه مه روی آرد دست خو بکش که مه تصدق بیدوم.
پسرش روی آرد دست می کشد و باز هم دستان مادر را می بوسد و دستک سرد دروازه را می چرخاند. دروازه باز می شود.نخست پای راست را بیرون خانه می ماند و بسم الله گفته سمت پیش حرکت می کند. هوای بیرون سرد تر است پسر بیشتر از قبل احساس سردی می کند و مادر کاسه ی آرد را کنار گذاشته، جام که کنار شیر آب بود برمی دارد و شیر آب را باز می کند. جام پر از آب سرد می گردد. دست مادر خنک می خورد و بدون اینکه احساس سرما کند خود را به بیرون از حویلی می راساند. می بیند که پسرش تا نیمه کوچه ی رسیده آب را پشت سر ش پاش می دهد و می گوید:
- خدایا بچه مه را بخیر د سری منزل برسین نی !
پسر آهسته آهسته از مادر دور تر و دورتر می گردد تا اینکه در آخر کوچه می رسد و می خواهد دست چپ دور بزند. اما یک بار به پشت سرش به مادرش نگاه می کند و متوجه می شود که مادرش چادرش را سرچپه به سرنموده است و به سوی مادرش لبخند می زند و دست می کتاند و می گوید:
- خداحافظ آبی
مادر نیز لبخند کنان به پسرش می گوید.
- خدانگهدار پسرم
پسر در کوچه ی دومی سمت چپش دور می زند.
عزت الله "صلصال"





